استفاده از مطالب سایت با لینک به منبع بلامانع است. Powered by Blogger.

چند قدم آن طرف‌تر

Blogger templates

Dariush's Kitchen

Sample Text

Monday, 6 May 2013

چند روز پیش وقتی به خانه برگشتم در خانه باز بود. عجیب بود، چون مطمئن بودم آن را بسته ام و عجیب تر آن که در چوبی و اصلی خانه باز بود و حفاظ فلزی بدون هیچ نقصی قفل بود. دست دست کردم و خانه نرفتم. از آن جا که برج های سر به فلک کشیده مالزی سکیوریتی دارند، یکی از آن ها را صدا کردم و از او خواستم قبل از من خانه را بازرسی کند.
در فلزی را باز کردم و پشت در چوبی استادم. سکیوریتی کوتاه قدِ ریز جسته کفش هایش را درآورد و قبل از من وارد خانه شد. البته با تکان سر اجازه گرفت و قبل از من وارد شد.
سالن و پشت پرده را خوب بازرسی کرد، خبری نبود. بعد اتاق ها و کمد ها و سوراخ سنبه های دیگر که همه خالی بودند و هیچ موجود عجیب و غریبی در آن ها نبود.
از او تشکر کردم و با تکان سر و کمی انگلیسی دست و پاشکسته چیزی تو مایه های "یو ولکام" تحویل ام داد.
وقتی می خواست کفش هایش را بپوشد، رد نگاهم تا پا و کفش رفت و آن جا جوراب هایش را دیدم. جوراب هایی که شست ها تمام و کمال از آن بیرون زده بود. همین باعث شد به کفش اش بیشتر دقت کنم. کهنه تر از آن بود که در نگاه اول به نظر می رسید. نمی دانم حتی شاید کفش اش سوراخ بود. وقتی می رفت با نگاهم تا دم آسانسور بدرقه اش کردم و بعد در تنهایی به فکر فرو رفتم.
قبلن از یکی شان پرسیده بودم کجایی هستی؟ اهل نپال بود و می دانستم حدود 800 تا 1000 رینگیت حقوق می گیرید. من دو برابر او کرایه می دادم. یکی با کرایه من دوتا خانواده نپالی مقیم کوالالامپور می توانستند زندگی کنند. تازه آن ها بخش عمده ای از این درآمد 800 تا 1000 رینگیتی را پس اانداز می کنند و برای خانواده شان به نپال می فرستند و می دانم با همان پس انداز کوچک یک خانواده دیگر نیز در نپال زندگی شان را سر می کنند. حالا شما کنار هم بگذارید هزاران نپالی و بنگلادشی و هندی و ... را که آرزوی شان این است که زندگی سکیورتی نپالی ما را داشته باشند.
بعد با خودم گفتم، به همان اندازه که او از زندگی اش راضی است، من هم هستم؟ باید باشم؟ این مقایسه درست است؟
بعدها، چون قبل ها خیلی فکر کردم، ولی چیزی نیافتم جز این که قفل در چوبی خراب است و اگر پس از بستن کمی محکم نکشیم ش دوباره باز می شود.


Thursday, 2 May 2013


این روزها دنیا خیلی کوچک شده. خیلی زیاد! سر بچرخانی همه جور اطلاعات می توانی به دست بیاوری. شبکه های اجتماعی دسترسی به اطلاعات را در حد آب خوردن راحت کرده اند.  

این روزها برای کسب دانش هم لازم نیست به دانشگاه رفت. یوتویوپ بزرگ ترین دانشگاه آن لاین جهان، 24 ساعته در خدمت مشتاقان است. حالا تو می خواهی علم یادبگیری یا ... به خودت مربوط است. درهم در فضای لایتناهی اینترنت ریخته، جدا کردنش با خودت است.
فقط این وسط یک مشکلی برای ایرانیان باقی می ماند، که آن هم مشکل عدم تسلط به زبان انگلیسی است. متاسفانه اطلاعات درجه یک و به درد بخور بیشتر به زبان انگلیسی است و این وسط چرخ ایرانی ها کمی می لنگد.
در همین رابطه کانال یوتویوپ با نام Less Than Five Minutes به تازگی با هدف آموزش و سرگرمی راه اندازی شده و در اولین گام به آموزش زبان انگلیسی به فارسی زبان ها پرداخته است.
بد نیست برای بهتر دیدن جهان، سری به این کانال بزنید و آن را Subscribe کنید تا از ویدئوهای آینده اش مطلع شوید.
همچنین صفحه فیس بوک این کانال نیز با همان نام Less Than Five Minutes آغاز به کار کرده است. 



Thursday, 25 April 2013

منِ ایرانی، منِ آریایی، من ِ فرزند داریوش و کوروش، منِ باهوش ترین، بافرهنگ ترین و سریع الانتقال ترین مردمان وقتی با هزار زحمت اندک تار و پودهای تنیده شده در زادگاهم را می درم و با هزار ترفند و منت و صرف هزینه های آنچنانی از کشور دوست داشتنی ام فرار می کنم، همه آنچه را که از آن فرار کرده ام در هزار سوراخ می چپانم و با خود به کشور جدید می برم.

من وقتی پایم می رسد به مالزی اول از همه از زشتی این آدم های احمق می گویم. همه جا از حماقت هایشان می نالم و پس از چندماه و یا شاید ته سال چنان صورت های زشت شان آزارم می دهد که حاضرم به هر قیمتی از این جا فرار کنم، البته وقتی به روزهای آخر تاریخ ویزایم نزدیک می شوم به هر دری قلاب می اندازم، سر شکسته پشت باجه ادراه مهاجرت گردن می کشم تا اکستنشن بگیرم و هزار توهین را به جان می خرم.
اگر تو بپرسی چرا؟ پس چرا نمی روی؟ می گویم، مجبورم بمانم! چاره ای ندارم! این جا هر روز برایم جهنم است و دارم ذره ذره در این هوای لعنتی آب می شوم.
وقتی می پرسی بعد از چند سال زندگی در مالزی کو دنبه ات؟ می گویم کدام دنبه مرد حسابی مگر می شود بین این مردم تنبل و تن پرورِ بدقول کار کرد و پیشرفت کرد؟ چینی ها هم که توی کامیتی شان ما را راه نمی دهند! اگر می بینی پاکستان های ده ها و شاید صدها رستوران مملو از جمعیت دارند، اگر می بینی افغانستانی ها بازار فرش دارند، اگر می بینی عراقی ها به دیگر عرب ها چسبیده اند و کار می کنند، اگر می بینی اروپایی ها شرکت های آن چنانی دارند و فعالیت های بزرگ می کنید، اگر می بینی مردم، از جمله همین هم وطنان گرامی خودمان از سر و کول بارهای اروپایی بالا می روند، اگر همه این ها را می بینی باید بدانی که هر کدام به نوعی و به یک آخوری بندند. یکی آخور مذهب، یکی آخور رشوه و یکی هم نان اروپایی بودنش را می خورد، ولی من نمی توانم این جوری کار کنم. می فهمی که من آدم حسابی ام، نمی توانم مانند این ها کار کنم؟
و تو متعجب می شوی و می پرسی، خب پس چرا برنمی گردی و داری عمرت را هدر می کنی؟ سری بالا می اندازم و می گویم، در اولین فرصت از این جا فرار خواهم کرد، این جا جای زندگی نیست. این جا جای من نیست. من نمی توانم بین این مردم بی فرهنگ که تازه 50 سال است از روی درخت پایین آمده اند، زندگی کنم.
همین طور تو می پرسی چرا و من هم می گویم در اولین فرصت فرار می کنم، ولی همیشه دنبال اکستنشن و ویزای تحصیلی و ویزای کار قلابی و کوفت و زهرمارهای این چنینی هستم و بابت آن ها با رینگیت 1200 تومانی رشوه می دهم.
اوف ف ف ف ! ولی اگر یک روز با هم تنها شویم و من آن روز حال خوشی داشته باشم، حتمن درگوش ت یک راز را زمزمه خواهم کرد و آن این که ما تنها با دروغ های بافته شده درباورهای قلابی مان زندگی می کنیم و خبری از افتخار و فهم و شعور و چه و چه نیست.
شاید آن موقع متعجب بپرسی چرا؟ این چه حرفی است که می زنی؟
آن وقت من کمی به اطراف نگاه می کنم تا مطمئن شوم کسی حرف های مان را گوش نمی کند و بعد نفسی تو می دهم و می گویم، راننده تاکسی هندی کشور احمق ها و بی فرهنگ ها، کسی که پایین ترین رتبه اجتماعی را در این کشور دارد، وقتی می بیند بعد از چهارراه، ماشین ها پشت به پشت ایستاده اند از چراغ سبزش عبور نمی کند  و پشت خط عابر پیاده می ایستد، ولی استاد دانشگاه کشور باهوش ها که تمدن 2500 ساله دارد، این کار را حماقت می داند. نه وقتی چراغ اش سبز است که وقتی چراغ راهنمایی در آستانه قرمز شدن است به صف ماشین های ایستاده در وسط چهارراه می پیوندد تا تمام و کمال چهارراه را ببندد و آماده می شود تا با رانندگان عصبانی که به زودی سپرهای جلویشان را به در سمت راننده می چسبانند، فحش های آبدار رد و بدل کند. 

Friday, 8 March 2013


همزمان با تولد، قل نایپدایت هم با تو متولد می شود. برعکس تو که با شیون و زاری به دنیا می آیی و همه با گل و شیرینی به استقبال تو و مادرت می آیند، او ساکت و بی صدا زاده شده و کسی به او توجه نمی کند و به استقبالش نمی آید. او از همان ابتدا با این که قل توست، تنها  زاده می شود.
در ابتدا، کار زیاد با تو ندارد، نه دردسری و نه کش مکشی. آخر ادارک تو از جهان و قل ات خیلی کم است و تمام دردسرهایش به مانند گرفتاری های تو بر دوش والدین ات است. آن ها او را نیز به همراه قل خودشان به دوش می کشند تا وقتی که موقع اش برسد و آن را ذره ذره به تو باز گردانند.
همان طور که بزرگ می شوی و رشد می کنی، او نیز بزرگ و بزرگ تر می شود. همچون تو رشد کرده و قوی می شود، پا می گیرد و ریشه می دواند. شاید اولین بار به طرز نامحسوس وقتی درکش می کنی که پدر و مادرت با خواسته ات موافق ات نمی کنند. این، لحظه آشنایی است. این تجربه را بعدها در مدرسه با درس و کتاب و دوستان ات نیز تکرار می کنی. می فهمی چیزی وجود دارد که تو دوست اش نداری، ولی همیشه با توست.
شاید اولین بار به طور جدی وقتی با آن مواجه می شوی که عاشق می شوی و معشوق ات تو را ترک می کند. حالا دنیا روی سرت خراب شده و تو بدبخت ترین فرد جهانی، هیچ کس نمی تواند درک ات کند. از زمین و زمان می نالی، از خدا کمک می خواهی، می خواهی هر چه سریع تر از این وضع اسف بار نجات پیدا کنی. این همه درد و رنج خارج از توان و تحمل توست. مطمئنی که دوام نخواهی آورد و خواهی مرد. ولی این گونه نمی شود. تو از زیر فشار قل ناپیدایت خارج می شوی و دوباره پا می گیری.
کار پیدا می کنی، ازدواج می کنی، بچه دار می شوی و همواره قل نایپدایت با توست. گاهی اوقات کمی دور می ایستد و نگاه ات می کند و گاهی وارد زندگی ات می شود. آن گاه که فشار اقتصادی کمرت را خم می کند. آن گاه که مجبور خانه را رها کنی و به دور دست ها بروی. آن گاه که عزیزی را از دست می دهی. آن گاه که پدر و مادر بالاخره از زیر فشار قل خودشان و قل فرزندانشان برای همیشه رها می شوند و می روند تا دور ناپیدا. آن گاه که درد و رنج به سراغت می آید و زمین گیرت می کند. آن گاه که ....
او همیشه با توست، با من است، با همه ی ماست. ما می دانیم که او این جاست، کنار ما، ولی باروش نمی کنیم. همین باعث می شود وقتی باقدرت باز می گردد، نابود شویم و استقامت مان کم شود.
ما از ابتدا با او سر ناسازگاری داریم، درکش نمی کنیم. از همان اول که کودک مان متولد می شود و مخارج پدر شدن مان را می پردازیم. از همان اول که کودکان بیمار می شود و تا صبح بر بالینش بی خواب می شویم. از همان اول که ...
ما از او می رنجیم، چون درکش نمی کنیم، وجودش را باور نمی کنیم و همواره با او می جنگیم. نمی دانیم او زاده رفتار ماست. باور نمی کنیم او نیز به مانند هزاران پدیده ی دیگر جزیی از طبیعت است. باور نمی کنیم بودنش دلیل زندگی و تعریف آن است.
باید قل مان را بیشتر درک کنیم، باید با او کنار بیایم و باورش کنیم. وقتی چیزی را باور می کنید، قبول می کنید، راحت تر با آن کنار خواهید آمد. انکار هیچ دردی را دوا نمی کند.
قل نایپدایتان را باور کنید و با آن کنار بیایید و همواره منتظرش باشید. 
زندگی زیباست.

Saturday, 23 February 2013

آن گونه که از شواهد و قرائن پیداست، کیوان دوست دوران کودکی و نوجوانی من است. اگر چه هیچ کدام خاطره مشترکی از هم نداریم، ولی به لطف فیس بوک فهمیده ایم که هم سن هستیم و در یک زمان و در یک مدرسه و یک کلاس مشترک درس می خواندیم، پس دوست قدیمی هستیم. دوستِ سه دهه قبل!
به واسطه همین آشنایی و هم جواری فیس بوکی منتظر انتشار «سرزمین نوچ» بودم. همچنین آمار فروش موفق و مهم تر از همه موضوع کتاب ولع خواندن را چند برابر کرد، ولی متاسفانه دوری از ایران باعث شد کتاب را با چند ماه تاخیر به دست بیاورم. البته این تاخیر را به محض بازگشت به کوالالامپور جبران کردم و در چند نشست چشمانم را در صفحه آخر کتاب دیدم.
پس از آن به نظرم رسید به عنوان یک خواننده مهاجر «سرزمین نوچ» را دوست داشتم و باز به عنوان یک خواننده مهاجر با آن مشکل داشتم. بله؛ جمع اضداد شد، ولی شده است دیگر چه می توان کرد؟
«مهرداد را که بغل می کنم بغض هردومان می ترکد. انگار خبر بدی داده اند و همه منتظر اولین نفری بودند که گریه کند. تمام مدت از نگاه بقیه فرار می کردم. بغض راه گلوم را بسته بود و می ترسیدم خیره شدن در چشم هر کدام اشکم را سرازیر کند. بی هیچ حرفی از مهرداد جدا می شوم. چشم هام تار شده.»
صحنه های از این دست باعث می شود همزاد پنداری و همراهی همه آن هایی که به جبر یا اختیار از ایران دور بوده اند و هستند یا به هر دلیلی تجربه هایی از این دست دارند را برانگیزد و با کتاب همراه کند. این صحنه های بسیار زیبا و و اقعی به جا توصیف می شوند و در بدنه داستان به خوبی قرار می گیرند. چنین روایت هایی من مهاجر را به کتاب علاقه مند کرده و با آن همراه می سازد، باعث می شود آن را زمین نگذارم و تلاش کنم بیشتر از پیش خودم را در آن پیدا کنم. همین ها باعث می شود تا من به عنوان یک مهاجر «سرزمین نوچ» را دوست داشته باشم.
ولی از طرفی در جای جای کتاب با جملاتی نظیر:
«عماد شیشکی می بندد و با صدای بلند می خندد.
-آره، آزاده ولی قیمت خون باباشون رو می گیرن. هزینه اش زیاده آرش جان. باید ببینی می تونی تاوانش رو بدی. خیلی وقت ها نمی ارزه.»
یا در جایی دیگر می خوانیم:
«... دیگه خودت دستگیرت شده، این جا آدم ها این قدر کار می کنند که 9 شب مثل جنازه ان، خود تو. عصر که می یای حال داری به خودت تکونی بدی؟ اون وقت ایران که بودی تازه یازده شب هوس می کردی که بری دربند، شیشلیک بخوری!»
دیالوگ هایی از این دست که زندگی رویایی در مهاجرت را به خیال و وهم نزدیک می کند و آن را زیر سئوال می برد در کتاب زیاد یافت می شود، ولی همیشه در حد حرف و شعار باقی می ماند و ما همواره شخصیت های کتاب را در مهمانی، کلاب و خوش گذرانی می بینم و آن ها در چنین شرایطی دم از سختی زندگی در غربت می زنند و همین شرایط باورپذیری ادعاهایشان را زیر سئوال می برد. به خصوص خواننده غیر مهاجر را دچار سردگمی می کند، چرا او هیچ پیش زمینه ای از زندگی در غربت ندارد و نمی داند بالاخره باید اداعاهای کلامی را باور کند یا صحنه هایی که می خواند و به واسطه آن در ذهن تجسم می کند؟!
به نظر من خواننده، این دیالوگ های شعاری که در کتاب کم هم نیستند به نثر روان و رئال آن لطمه زده به طوری که وقتی سعی داری با پتانسیل موجود در کتاب اوج بگیری و از آن لذت ببری، همانند یک اهرم بازدارند عمل کرده و به کتاب لطمه می زند.
ولی آن چه که در پایان این چند خط می توان گفت آن است که «سرزمین نوچ» کتابی است که برای جلای وطن کرده می تواند جذاب باشد، چرا که می تواند خود را در آن جاری ببیند، همزاد پنداری کند، در بیشتر مواقع با ضخصیت ها پیش برود و با آن ها امیدوار و ناامید شود.

چاپ اول 1391
295 صفحه
9000 تومان
______________________________
بد نیست بخوانید:
شهری که محو شد

Monday, 4 February 2013

دو هفته پیش پریباد را تمام کردم. نمی دانم چرا سنگین شده بود و بیش از زمان معمول وقت برد، ولی در پایان از خواندنش راضی بودم. 
پریباد در تمام مدتی که می خواندمش من را یاد رمان های آمریکای لاتین، یاد آلنده و مارکز می انداخت. پریباد بسیار من را یاد داستان های اوالونا ایزابل آلنده اندخت. 
«خان مباشر فانوس بر زمین گذاشت و کمک کرد تا جسد را برگردانند. قیچی از دست میرزا برزو افتاد. حیرت زده گفت- جل الخالق... این دیگر چیست که می بینم؟

صفا و میرزا فرجاد به تماشا آمدند. در نور لرزان و گریزان فانوس ها، بر کتف طوس، دو بال دیده می شد. میرزا برزو با لبه قیچی، بال های خیس خون آلود را جا به  جا کرد. بال هایی بودند بزرگتر از بال کبوتر و کوچکتر از بال عقاب.»
 در پریباد از این دست صحنه های غریب زیاد می خوانید و به نیمه کتاب نرسیده با آن ها اجین شده و از رویداد چنین حوادثی تعجب نکرده و آن را گوشه ای از زندگی می دانید و این مزیت کتاب است که توانسته شما را به این باور برساند. 
ولی به زعم من رمان 541 صفحه ای پریباد به مجموعه داستان طعنه می زند. مجموعه داستانی با آدم های مشترک و حوزه جغرافیایی مشترک. برخی از فصل ها داستانی تمام و کمال دارند. اگر تنها آن فصل را باز کنید، بخوانید  و ببندید، چیز زیادی از دست نمی دهید و یک داستان کوتاه مجزا خوانده اید. شاید همین خاصیت بود که در طول رمان من را یاد داستان های اوالونا می انداخت.
ولی بدون هیچ نگاه تکنیکی و فنی که از سواد من به دور است، باید بگویم از خواندن پریبادِ محمد علی علومی لذت بردم و در پایان حسرت وقت رفته را نخوردم. هرچند به نظر من می توانست  این رمان کوتاه تر از آن چه هست باشد و ضرب آهنگ تندتری داشته باشد.

پریباد
زمستان 1390
541 صفحه
12000 تومان
_______________________________
بد نیست بخوانید:

Monday, 7 January 2013

بوم مدل کسب‌وکار یا  Business Model Canvas  ابزار مدیریتی و کارآفرینانه استراتژیک است که به شما اجازه می‌دهد مدل کسب‌وکار خود را توصیف، طراحی و اختراع کرده یا  آن‌را به چالش طلبیده و یا تغییر دهید.



این بوم ابزار ساده تصویری و در عین حال بسیار قدرتمند است که ۹ بخش سازنده‌ی مدل‌کسب‌وکار را توصیف می‌کند. این بخش‌ها شامل بخش‌(های) مشتریان، ارزش پیشنهادی، کانال(های) توزیع، ارتباط با مشتریان، جریان درآمد، فعالیت‌های اصلی، منابع اصلی، شرکای(تجاری) کلیدی و ساختار هزینه‌ها است.
۱ بخش مشتریان:  مجموعه‌های مختلف مشتریان می‌توانند بر اساس خواسته‌ها و ویژگی‌های مختلف بخش‌بندی شوند.
۲ ارزش پیشنهادی: به هر بخش از مشتریان چه ارزشی (مجموعه‌ای از محصولات و خدمات) را ارایه می‌کنید. ارزش پیشنهادی شما باید شما را از رقبایتان متمایز سازد. ارزش پیشنهادی ارزش را از طریق المان‌های (کمی و کیفی) مختلفی فراهم می کند از جمله: تازگی، عملکرد، سفارشی‌سازی، انجام رساندن کار، طراحی، برند و خوش‌نامی، قیمت، کاهش هزینه‌ها، کاهش ریسک، دسترسی‌پذیری ،و راحتی و آسایش.
۳ کانال توزیع: شرکت می‌تواند ارزش پیشنهادی را از طریق کانال‌های توزیع مختلفی به مشتریان برساند. شرکت می‌تواند از طریق کانال‌های خودش و یا کانال‌های شرکای تجاری‌اش و یا ترکیبی از هر دو به مشتریان دسترسی پیدا کند.
۴ ارتباط با مشتریان: امروزه ارتباط با مشتریان و حفظ آن برای اطمینان از موفقیت شرکت الزامی است. شکل‌های مختلف ارتباط با مشتریان شامل: کمک شخصی، کمک شخصی اختصاصی، سلف سرویس، سرویس‌های خودکار، جوامع کاربری و خلق مشترک (با مشتری) می‌شود. 
۵ جریان درآمد: شرکت چگونه از هر بخش از مشتریان درآمد کسب می‌کند. روش‌های مختلف ایجاد جریان درآمدی شامل: فروش دارایی، حق استفاده، حق اشتراک (عضویت)، اجاره/ قرض، حق استفاده از مجوز/ امتیاز، حق کارگزاری و تبلیغات می‌شود.
۶ منابع اصلی: منابعی که برای خلق ارزش برای مشتری ضروری هستند و جزو دارایی‌های شرکت محسوب می‌شوند. منابع می‌توانند انسانی، مالی، فیزیکی یا معنوی باشند.
۷ فعالیت‌های اصلی: مهمترین فعالیت‌های شرکت برای اجرای ارزش پیشنهای شرکت چه هستند؟
۸ شرکای کلیدی: برای بهبود عملیات و کاهش ریسک مدل کسب‌وکار معمولا شرکت‌ها با برخی دیگر مشارکت‌های تجاری صورت می‌دهند. این مشارکت‌ها به روش‌های: همکاری استراتژیک با شرکت‌های رقیب و غیر رقیب، سرمایه‌گذاری‌های مشترک، روابط خریدار-فراهم‌کننده و پیمان/ اتحادهای استراتژیک امکان پذیر هستند. 
۹ ساختار هزینه‌ها: عملیاتی کردن مدل‌های کسب‌وکار مختلف چه هزینه‌هایی را در بر دارد. معمولا کسب‌وکارها چیزی بین هزینه‌محور و ارزش‌محور هستند.  ساختار هزینه‌ها دارای خصیصه‌های: هزینه‌های ثابت، هزینه‌های متغییر، اقتصاد مقیاس (کاهش هزینه با افزایش تعداد) و اقتصاد محدوده (کاهش هزینه با افزایش محدوده کاری) است.  
یکی از ویژگی‌های این ابزار امکان استفاده گروهی و به چالش کشیدن مدل کسب‌وکار شرکت خود است.
الکساندر استروالدر (Alexander Osterwalder) و دوستش در کتاب گرانسنگ «خلق مدل کسب‌وکار»  با استفاده از این بوم روشی را برای خلق، طراحی و نیز تحلیل مدل کسب‌وکار معرفی می‌نمایند. این ابزار همچنین برای تحلیل و بررسی مدل کسب‌وکار رقبا و دیگر شرکت‌ها کاربرد فراوان دارد.
منبع مطالب فوق: کسب و کار نرم افزار

در ادامه می توانید با مدل های ارزشمندی از بوم مدل کسب و کار شرکت های بزرگ نظیر گوگل، فیس بوک و کوکاکولا آشنا شوید.

















جمع آوری مطالب: داریوش دماوندی